تالار گفتگوی گروه های کامپیوتر دانشگاه پیام نور
اشعار - نسخه قابل چاپ

+- تالار گفتگوی گروه های کامپیوتر دانشگاه پیام نور (http://www.ecg-pnum.ir/forum)
+-- انجمن: عمومی (/forumdisplay.php?fid=35)
+--- انجمن: شعر (/forumdisplay.php?fid=131)
+--- موضوع: اشعار (/showthread.php?tid=387)

صفحه‌ها: 1 2 3


RE: اشعار - sh.kr - 10-08-2012 01:08 AM

گیرم که روی تابستانی لبخندت را ببوسم!
بر فرض هم که در گرمای شرجی دستهایت رها شوم!
گیرم که روز و شب از نگاه هایمان عشق ببارد برای هم!
چه سودی دارد برای کودک همسایه؟!
که
با پای بدون جوراب میرود مدرسه
هر روز
در این پاییز!


RE: اشعار - sahar abdollahi - 10-20-2012 03:34 AM

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه نویدم
نه سلامم نه علیکم
نه سیاهم نه سپیدم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمایم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم
نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم
نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم که چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم
نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به های است ونه هو
نه به این است ونه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای با همه ای هم همه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی..
"فریدون حلمی"



RE: اشعار - binazir - 10-30-2012 06:09 PM

(09-19-2012 05:41 PM)M.pourmohaghegh نوشته شده توسط:  پرنده در قفس لرزید
پرواز را بخاطر آورد
آن بیرون
نی داشت
در خود می دمید

و از ترس خدا حصاری دگر دور خود کشید


RE: اشعار - چهره نما - 11-02-2012 11:50 PM

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من


خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست



پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین


با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست


زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست


لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم



RE: اشعار - binazir - 11-06-2012 05:25 PM

چیزی ننوشت
جای لبانم بر نانوشته هایش ماند


RE: اشعار - binazir - 11-15-2012 04:18 AM

زمان آدمها را دگرگون میکند...اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه میدارد
هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست
خاطره ای که بدون آن میخواهم زنده نباشم


RE: اشعار - star - 11-16-2012 04:36 AM

شعر زیبای "نی نامه" از زنده یاد قیصر امین پور در رابطه با محرم

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانگاهی است از دل
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی
که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او
غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست


RE: اشعار - binazir - 03-08-2013 05:28 AM

میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه
دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تا که بارون منو یادت نندازه
میرم یه جای تازه
میرم یه جای تازه
میرم با چشمای خیس و قلبی بیگناه
میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه
هر جا میرم بازم به یادت می افتم
اینو به همه گفتم
اینو به همه گفتم
میرم جای من اینجا نیست
عشق ما زیبا نیست
غوغا نیست
میرم جایی که رویا نیست
اسم تو رو ما نیست غوغا نیست


RE: اشعار - binazir - 04-12-2013 05:34 PM

نفس میکشم
هنوز
نور خورشید
نفس توست
که با هوایم گره خورده


RE: اشعار - roya8 - 06-11-2013 04:34 AM

خانه ام هرجا بود
کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستهابود
کاش معنای سياست اين بود
که قفس ها را در آن حبس کنيم
تا نفس ها آزاد شوند
کسی از راه قفس نان نخورد
و کبوتر نفروشد به کسی ...
مجتبی کاشانی