تالار گفتگوی گروه های کامپیوتر دانشگاه پیام نور
اشعار - نسخه قابل چاپ

+- تالار گفتگوی گروه های کامپیوتر دانشگاه پیام نور (http://www.ecg-pnum.ir/forum)
+-- انجمن: عمومی (/forumdisplay.php?fid=35)
+--- انجمن: شعر (/forumdisplay.php?fid=131)
+--- موضوع: اشعار (/showthread.php?tid=387)

صفحه‌ها: 1 2 3


اشعار - M.pourmohaghegh - 09-19-2012 05:41 PM

پرنده در قفس لرزید
پرواز را بخاطر آورد
آن بیرون
نی داشت
در خود می دمید


اشعار - چهره نما - 09-19-2012 06:50 PM

نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچــــیک از مردم این آبادی...
*به حباب نگران لب یک رود قسم،*
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
سهراب


RE: اشعار - sahar abdollahi - 09-19-2012 06:53 PM

اینک پژواک های دور،در گندمزار دشتِ کودکی می پیچد
و هنجار هراس در جریانِ رسوایی مترسک ها،
بی واهمه،انعقاد می یابد...!
راستی این منم:آن بی خویش ترین پرنده ی آسمان!
که بی مهابایِ جان،از فراز دیده بان تا آن سویِ پرچین یاد،
به شوقِ حضور،پَر می زند...!
و همانا عدم،فرشی است تا "آمدگان"،
سرودِ بودن خود را،
در حلولِ گامِ نخست،بیاغازند...!

"سحر عبداللهی"
+ی ا ح ق+


RE: اشعار - nasrin - 09-22-2012 03:45 AM

باز باران
باز باران با ترانه ..
می خورد بر بام خانه.. خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد ، آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬
بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه !


RE: اشعار - sahar abdollahi - 09-24-2012 08:32 AM

با این سکوتِ بی شمار،
این روزهای آزگار،
جا مانده ام،بی هم قطار!
تو از من و من از سوار!
این کاروان،ما را نبرد!
احساس ما در هم فشرد!
ماندیم و یک صحرا،نبرد!
طوفان به صحنه،حمله کرد!
رفتیم تا دریا شویم!
هم قدِ بی پروا شویم!
پایِ سفر در هم شکست!
کشتی به ساحل،وصله بست!
تا در هیاهو،گم شدیم!
با "خود" به ژرفاها زدیم!
با هر عبث،ما سوختیم!
ما سایه ها اندوختیم!
دل واحه نه،بی کوک شد!
رویای ما متروک شد!
پر بسته ایم از آسمان!
ظلمت نرو،آری بمان!
ما از تو،نور انگیختیم!
در گُرگُرت،تب ریختیم!
آری بمان،لب دوختیم!
از تو،به "نور" آموختیم!!!



سحر عبداللهی-91/7/3
+ی ا ح ق+



خوب شد مشهد الرّضا داریم - Mshow - 09-28-2012 05:47 AM

قطعه قطعه زمین پر از شور است

نغمه ها در ردیف ماهور است

دل مهدی فاطمه شاد و

آسمان صحن بارش نور است


باز روشن شده است چشم فلک

چشم بیمار قلب شب کور است

محض ناز قدوم سبز شما

دل هر شیعه باز مسرور است

روحم امشب درون صحن شماست

گرچه جسم من از حرم دور است

گوشه ای از حرم نشسته ولی

به گدایی عشق مامور است

السلام ای شهید زنده ی طوس

بپذیرم در این شبِ پا بوس

با دل عاشقان چه ها کردی

چه شفا خانه ای به پا کردی

از همان کودکی ، همان اوّل

درد ما را شما دوا کردی

تاج شاهی است بر سرم که مرا

سر بازار خود گدا کردی

خواهرت پیشتان سفارش کرد

که مرا سوی خود صدا کردی

دست خالی رسیدم آقا جان

بی وفا بودم و وفا کردی

هر کسی با دم حسین آمد

راهی اش سوی کربلا کردی

لطفتان بی حد است یا مولا

دست خالی ردم نکن آقا

خطبه هاتان ظهور زیبایی

نفحه هاتان شمیم رویایی

عاشقانت تمام مجنون و

زده بر طبل های رسوایی

در دل جنگ نرم بی دین ها

حسن تدبیرتان تماشایی

می دمد روح در تن اسلام

آن دم قدسی مسیحایی

یادتان می شود همیشه ی دل

مونس روزهای تنهایی

هشتمین آفتاب عالم تاب

هفتمین یادگار زهرایی

بی کران بی کرانی ای آقا

بی کران مثل آسمان خدا

هر چه داریم از شما داریم

از شما هدیه ی خدا داریم

برکتی دارد این نگاه شما

ما از این چشم ها چه ها داریم

ما در این صحن های مثل بهشت

دلی از غصّه ها رها داریم

هر کجا پای می نهیم انگار

پشتمان دستی از دعا داریم

ما که از خاک کربلا دوریم

خوب شد مشهد الرّضا داریم

گر مدینه نشد ولی اینجا

گنبدی زرد و با صفا داریم

این حرم آسمان احسان است

مرکز انقلاب ایران است



RE: اشعار - چهره نما - 09-30-2012 05:44 PM

عاشقی پیداست از زاری دل

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
مولانا جلال الدين محمد بلخی


RE: اشعار - tayebehkh - 10-02-2012 04:39 PM

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
...


RE: اشعار - tayebehkh - 10-02-2012 04:56 PM

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبیست
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
وخاصیت عشق این است......................؟


RE: اشعار - sh.kr - 10-02-2012 04:58 PM

سال گشته گی است این؟
که به خود درپیچی ابر وار؟ بغری بی آن که بباری؟